تبليغاتX
سلامي چو بوي خوش آشنايي
سلامي چو بوي خوش آشنايي
بودن يا نبودن مسئله اين است ...
بعد از مدتها !!!!!
یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار ، دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه ، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه

یه روز همین جا ، توی اتاقم ، یه دفعه رفت آره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم دلشو غصه بگیره
گریه میکردم ، درو که می بست ، میدونستم که می میرم
اونم عزیزم بود نمیتونستم جلوی راهشو بگیرم

میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنهاا
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
سکوت اتاق رو داره میشکنه تیک تاک ساعت رو دیوار
دوباره نمیخوام بشه باور من که نمیاد انگار

 
|+| نوشته شده توسط يكتا در شنبه ششم آذر 1389 و ساعت 21:26 |
عشق آمد و آتش به همه عالم زد

|+| نوشته شده توسط يكتا در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 12:8 |
سال نو مبارك

میان دغدغه های همیشگی
شلوغی کوچه خیابان های خستگی
غمگینی آدمهای تنها و دل شکستگی
و سیاه سفیدی روزهای سادگی
سبزها رنگ می گیرند
تن ها جان می گیرند
دل ها آرام می گیرند
و تکرارها پایان  می گیرند...
من هر آغازی را بهار می خوانم...
لیک فصل بهار٬بهار تو...بهار من و دیگران است...
آغازی باهم و برای هم...
نوروز مبارک

|+| نوشته شده توسط يكتا در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 14:48 |
شب بي ستاره

 

             

ديگه من هيچي ندارم كه نثار تو كنم ... تا فداي چشماي مثل بهار تو كنم

مي درخشي مثل يك تيكه جواهر توي جمع ...من مي ترسم عاقبت يك روز قمارت بكنم

من مثل شبهاي بي ستاره سرد و خالي ام ... خب مي ترسم جاق غصه رو يار تو كنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستي نمي خوام ... منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم

تو كه بي قرار ديدن شب و ستاره اي ... واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم

مثل دريا بي قراري نمي توني بموني ... من چرا مثل يك بركه موندگارت بكنم

|+| نوشته شده توسط يكتا در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 22:11 |
خاك غريب

 

 

     

پرسه در خاك غريب ، پرسه اي بي انتهاست

ناگزير در غربتم ، زادگاه من كجاست !!!؟؟

؟!!     

|+| نوشته شده توسط يكتا در جمعه یکم شهریور 1387 و ساعت 9:12 |
زندگي يعني چكيدن

     زندگي یعنی چکیدن همچو  شمع از گرمي عشق

   زندگي يعني لطافت ، گم شدن در نرمي عشق

   

زندگی یعنی دویدن  بي امان در وادي عشق

               رفتن و آخر رسيدن بر در آبادي عشق

 

|+| نوشته شده توسط يكتا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 3:43 |
بوسه تقدير

سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام  * براي برگشتن تو به انتظار مانده ام

سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام * تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام

به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو *  هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام 

اگر به كوتاهي خواب، خواب مرا سايه شدي * به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام

گلوي فرياد مرا سكوت دعوت تو بود  *  ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام

دوباره از صداقتم دامي براي من نساز  *  از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام

گناه از تو بود و من نيازمند ببخششت  * چرا كه من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام

گناهكار هر كه بود كيفر آن مال من است * به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام ....

|+| نوشته شده توسط يكتا در دوشنبه بیستم خرداد 1387 و ساعت 22:32 |
وارث عذاب عشق

 

همه ما وارثيم ، وارث عذاب عشق

سهم اون كس بيشتره كه ميشه خراب عشق

سوختن و فرياد زدن اينه رمز و راز عشق

وقت از خود مردنه لحظه آغاز عشق

|+| نوشته شده توسط يكتا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 21:30 |
تقديم به تو دوست من .

|+| نوشته شده توسط يكتا در چهارشنبه یکم خرداد 1387 و ساعت 22:30 |
امانت عشق
 
.....از چيزي كه مي شنيدم حيرت كرده بودم . او ... آبرو ؟ نحستين بار در عمرم سيلي به اين محكمي مي خوردم . البته در مقابل حماقتي كه در ازدواج با او انجام داده بودم اين سيلي چيز زيادي نبود . با همان يك سيلي ترسم از بين رفته بود و نفرت از او به من شهامت مي داد . با خشم فرياد زدم : هرزه ، ولگرد آشغال ... تو و آبرو ؟ تنها چيزي كه از آن بويي نبرده اي غيرت و مردانگي ست ... نگذاشت حرفم تمام شود و با پشت دست به طرف دهانم نشانه رفت با اينكه ضربه اش آرام بود آما شوري خون را در دهانم احساس كردم ....
|+| نوشته شده توسط يكتا در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:26 |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ