
میان دغدغه های همیشگی
شلوغی کوچه خیابان های خستگی
غمگینی آدمهای تنها و دل شکستگی
و سیاه سفیدی روزهای سادگی
سبزها رنگ می گیرند
تن ها جان می گیرند
دل ها آرام می گیرند
و تکرارها پایان می گیرند...
من هر آغازی را بهار می خوانم...
لیک فصل بهار٬بهار تو...بهار من و دیگران است...
آغازی باهم و برای هم...
نوروز مبارک

ديگه من هيچي ندارم كه نثار تو كنم ... تا فداي چشماي مثل بهار تو كنم
مي درخشي مثل يك تيكه جواهر توي جمع ...من مي ترسم عاقبت يك روز قمارت بكنم
من مثل شبهاي بي ستاره سرد و خالي ام ... خب مي ترسم جاي عشق غصه رو يار تو كنم
تو مثل قصه پر از خاطره هستي نمي خوام ... منه بي نشون تو رو نشونه دارت بكنم
تو كه بي قرار ديدن شب و ستاره اي ... واسه ديدن ستاره بي قرارت بكنم
مثل دريا بي قراري نمي توني بموني ... من چرا مثل يك بركه موندگارت بكنم

پرسه در خاك غريب ، پرسه اي بي انتهاست
ناگريز در غربتم ، زادگاه من كجاست ؟!! 

زندگي یعنی چکیدن همچو شمع از گرمي عشق
زندگي يعني لطافت ، گم شدن در نرمي عشق

زندگی یعنی دویدن بي امان در وادي عشق
رفتن و آخر رسيدن بر در آبادي عشق

سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام * براي برگشتن تو به انتظار مانده ام
سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام * تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام
به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو * هر چه نياز بود و هست از در خانه رانده ام
اگر به كوتاهي خواب، خواب مرا سايه شدي * به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام
گلوي فرياد مرا سكوت دعوت تو بود * ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام
دوباره از صداقتم دامي براي من نساز * از ابتدا دست تو را در اين قمار خوانده ام
گناه از تو بود و من نيازمند ببخششت * چرا كه من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام
گناهكار هر كه بود كيفر آن مال من است * به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام ....

همه ما وارثيم ، وارث عذاب عشق
سهم اون كس بيشتره كه ميشه خراب عشق
سوختن و فرياد زدن اينه رمز و راز عشق
وقت از خود مردنه لحظه آغاز عشق

امشب از باده خرابم کن و بگذار بمیرم
غرق دریای شرابم کن و بگذار بمیرم
قصه عشق به گوش من دیوانه چه خوانی
بس کن افسانه و خوابم کن و بگذار بمیرم
گر چه عشق تو سرابیست فریبنده و سوزان
دلخوش ای مه به سرابم کن و بگذار بمیرم
زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشي
بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم
پیرم و نیست دگر بیم ز دمسردی مرگم
گرم رویای شبابم کن و بگذار بمیرم
خسته شد دیده ام از دیدن امواج حوادث
کور چون چشم حبابم کن و بگذار بمیرم
تا به کی حلقه شوم سر به در خانه بکوبم
از در خویش جوابم کن و بگذار بمیرم
اشک گرمم که به نوک مژه شمع بلرزم
شعله شو يكسره آبم كن و بگذار بميرم ...




